یادی از گذشته
مامانی الان که دارم مینویسم برات ،دلم پر از غمه از صورتم همین طور اشک میاد بی اختیار بدون اینکه بدونم چی تایپ میکنم همین طور انگشتام روی کلید های کیبرد میره این موضوعی که میخوام واست بگم مال گذشته دلم واسه خاله ناهید خاله مامانی تنگ شده الان 2 ساله که از مرگ این عزیز میگذره و همچنان مامان منا قبول نکرده این اتفاق رو قبل از این که شما تو شکم من باشی خاله ام مرد تو سن 42 سالگی سرطان گرفت نمیدونی چقدر دوسش داشتم تو مجردی کسی بود که همه چیزم رو بهش میگفتم حتی زمانی که من با بابا احمد دوست بودم خاله همش کمکم میکرد هر جا که مامان جون به من نه میگفت سریع میرفتم پیش خاله ناهید و اونم به مامان جون زنگ میزد و میگفت کاری نداشته باشید بهش جونه بزارید جو...
نویسنده :
منا
23:04






