اولین ترس
عزیزم الان که دارم مینویسم برات تو خوابی و داری بلند میخندی و منم دائما میگم مامان فدات 2 روزه انگار با مامانی قهر کردی دوباره گریه کردی ولی این بار تو خواب داشتم میگفتم برات پریروز خواب بودی که مامانی داشت ظرفا رو جا به جا میکرد که دیس غذا افتاد رو بشقاب و تو هم یهو تو خواب برای اولین بار شروع کردی به گریه مگه آروم میشدی منم خودمو کنترل میکردم ولی عزیزم اصلا آروم نمیشد و از اون روز تا الان دیگه واسه مامانی نخندیدی انگار که باهام قهر باشی سودا جونم منو ببخش الان که دارم مینویسم خیلی نگرانم و منتظرم که دوباره بخندی امروز به زور خوابوندمت یعنی خوابت میومد ومیخوابیدی تا موقعی که میدیدی من پیشت نیستم میزدی زیر گریه به خاطر همین...
نویسنده :
منا
16:38






