سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

عزیز دل مامان و بابا

تب دخمل طلا

1391/9/16 16:18
نویسنده : منا
256 بازدید
اشتراک گذاری

نه انگار اين تب لعنتي قرار نيست كم بشه الان 3 روزه تب داري امروز ديگه بيحال شدي ،آب نميخري غذا نميخوري منم جاي تو همش حرص ميخورم بعضي وقتا به زمين و زمان فهش ميدم از  مملكت گرفته تا دكتر و خودم چرا خودم؟ نميدونم اين چه مرضيه كه من گرفتم كه تا كم ميارم از خودم مي نالم كه من مادر خوبي نبودم كه تو مريض شدي به نظر من پدر بودن بهتر از مادر بودنه الان اصلا حالم خوب نيست به چرت و پرتاي من گوش نده نخون نخون ميگم نخون ،ميگم كه حالم خوب نيست قاطي كردم ،كم اوردم واي وقتي اين كلمه رو ميگم ياده بابا احمد ميوفتم كه ميگه منا من از تو يه انتظار ديگه اي دارم خوب مگه من چمه منم آدمم خير سرم بابا منم كم ميارم منم دوست دارم از مملكتم تا خودم از همه چيز بنالم نميدونم چرا اينا رو به تو ميگم مثلا دوست ندارم تو وبلاگت كه قراره يه روز سي دي هاشو بزاري و بخوني آه وناله هاي منو بخوني دوست دارم  همش بخندي و بگي واي مامانم چقدر خوش بوده مثل من كه هميشه پاي حرفاي مامانم كه ميشينم همش خنده و خوشيه و من همش ميگم خوش به حالتون مامان چقدر شما خوش بوديد بعد مامانم ميگه شما خودتون براي خودتون قصه ميتراشيد ههههههههه منم تو دلم ميگم اره ما مرض داريم همش دوست داريم بناليم خوب خوشي نداريم ديگه الان خوشيه من اينه كه دختر ناز دارم كه حاضرم خودم جاش تب كنم خودم هر چي مريضيه بگيرم ولي دخترم همش بخنده نه اينكه مثل الان بيحال جلوم باشه و منم اشك از چشمام سرازير باشه و هر بار كه مياره بالا من نگاهش كنم و از داخل بسوزم 

مامان فداي اون هزيون گفتنات بشه كه يهو شروع ميكني به باي باي كردن امروز صبح بابايي پاشوئت ميكرد و تو هم هي باي باي ميكردي بابايي هم ميگفت دختر قشنگم تا حالت خوب نشه من پيشت ميمونم نميدونم واقعا ميفهميدي وقت رفتن سركارشه يا اونم به خاطر تب بالات بوده ،قول عكس دادم ولي حسش نيست به خدا

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)