سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

عزیز دل مامان و بابا

نامه من به بابا احمد

سلام بابائی من از مامان منا خواستم یه نامه از طرف من واست بنویسه  بابا احمد این چیزی که میخوام بگم به مامان منا هم گفتم میخوام به  شما هم بگم میخوام ازتون خواهش کنم دیگه به من نگید امیر علی  شاید یه موقع دختر بودم اون موقع قلبم میشکنه ها بعد یه موقع  پشیمون میشی فقط از خدا منو سالم بخواید پس شما هم مثل مامانی بهم قول بده فعلا به من بگید نی نی تا وقتی که جنسیتم مشخص شه مامانی دوستت داره دوتا هزارتا یه عالمه نی نی دوستت داره هوارتا   راستی: الان که داری این نامه رو میخونی من تو شمک مامانی هستم                 ...
4 مهر 1391

نظرخاصی ندارم.....

بابائی تو کار کتاب ونشر و از این چیزاء بابائی هنوز کتابی که مامانی داره واسه عزیزم مینویسه رو ندیده فقط تعریفشو شنیده  البته قراره بعد ها بابائی بده تو نشر خودشون و بشه کتاب واسه جیگر طلام  ,بابائی میگه وقتی ازدواج کردی با کادو عروسیت بدیم مامانی میگه هر وقت بزرگ شد تولدش بدیم  همکارای مامانی هم   نظر بابائی رو دارن بعضی وقتا فکر میکنم نکنه وقتی بزرگ شد کار مامان منا واسش مسخره بیاد آخه تو دوره شما ها مطمئنن به بچه ها بیشتر میرسن من خودم  خیلی دوره کودکی خوبی نداشتم  البته ناراضی هم نیستم نسبت به اطرافیانم آخه مامانی دوردونه بابائیش بود وهست وهمه خیلی هوامو داشتن  الانم دوردونه بابا ...
4 مهر 1391

یعنی میشه...

سلام به عزیز مامانی الان ماه دوم که مامان و بابائی از خدا تو رو خواستن امیدوارم این ماه تو شمک مامانی باشی وما رو خوشحال کنی      تصمیم گرفتم اگه تو شمک مامانی بودی روز پدر به بابا احمد خبرشو بدم   میشه26/3/90 ولی از اونجا که بابائی گفته 20 خرداد میره نمایشگاه منم به خودم گفتم روز پدر یا وقتی از نمایشگاه برگشت خبر بابا شدنشو میدم واگر تو این مدت ازم پرسید از  نی نی چه خبر میگم خبری نیست هههههههه   ههههه   ...
3 مهر 1391

انتظار

چقدر سخت است انتظار، زمانی که تو نیایی.... چگونه شاخه تازه جوانه زده سنگینی این انتظار را تحمل کند و چگونه پرستوی تازه از سفر برگشته  آن را بر دوش خود بکشد؟بیا که آسمان و زمین و هر چه در آن است در انتظار آمدنت بی قرارند.   ...
3 مهر 1391

روز مادر

یه روزم میشه خودت بیای بهم روز مادررو تبریک بگی هنوزم باورم نمیشه قراره منم مامان بشم بابائی بهم زنگ زد که بعدظهر از سر کار بیا با هم قرار بزاریم بریم خونه مامانم(مامان بزرگت)واسه تبریک روز مادر دوست داری بدونی چی واسه مامان بزرگ گرفتیم یه دونه سکه پارسیان بابائی هم واسه مامان منا یه کیف بیرونی با عینک دودی خرید من وبابائی دیشب کلی درباره تو با هم حرف زدیم بابائی میگه تو باید 20 سالگی ازدواج کنی 2 سال بعدشم نی نی بیاری هههههههه بابائی دیگه هههههههههههههههه یعنی میشه وقتی رفتم اراک واسه بدنیا اومدن نی نی خاله میترا تو هم تو شمک مامانی باشی آخ به جون           ...
3 مهر 1391

بدون شرح

کلا من یه ذره قفل کردم....شاید دلم بهانه میگیره......دارم از دست میرماااااااااا....کمک....دیگه نفس عمیق هم جواب نمیده...باید پمپ باد به خودم وصل کنم فکر کنم این راه حل خوبیه!!! ولی اگه یه روز نتونم قطعش کنم که میترکم.هههههههههه الان حس و حال نوشتن ندارم.....بعدا میام بقیشو مینویسم   ...
3 مهر 1391

افکار بابائی

وحالا عکس عمو حمید (دوست بابائی ) بابائی فکر کنم دوست داره عزیزم , هم از نظر اخلاق و هم از نظر تپلی به عمو حمید بری هههههههههههههههههههههههههههههه     هههههههههههههههههههههههههه      ...
3 مهر 1391