سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

عزیز دل مامان و بابا

زایمان

  خبر فوری                             چند روز که نه بلکه 14 روزه که ننوشتم الان دلیلشو میگم روزه 11 بهمن وقت دکتر داشتم رفتم دکتر 37 هفته و 1 روزم بود با24 کیلو اضافه وزن با کلی غصه رفتم بیمارستان و منتظر بودم نوبتم بشه   وقتی نوبتم شد بعد از معاینه کردن و صدای قلب نی نی به دکترم گفتم خانم بیگی من دیگه خسته شدم گفت میخوای سزارین بشی از اونجا که بابائی بهم گفته بود بزار هر چی برات پیش اومد وبانظر دکترت انتخاب کنی نوع زایمانتو منم به دکتر گفتم هر چی شما بگید که گفت هفته دیگه بیا...
1 مهر 1391

اولین ترس

  عزیزم الان که دارم مینویسم برات تو خوابی و داری بلند میخندی و منم دائما میگم مامان فدات 2 روزه انگار با مامانی قهر کردی دوباره گریه کردی ولی این بار تو خواب داشتم میگفتم برات پریروز خواب بودی که مامانی داشت ظرفا رو جا به جا میکرد که دیس غذا افتاد رو بشقاب و تو هم یهو تو خواب برای اولین بار شروع کردی به گریه مگه آروم میشدی منم خودمو کنترل میکردم ولی عزیزم اصلا آروم نمیشد و از اون روز تا الان دیگه واسه مامانی نخندیدی انگار که باهام قهر باشی سودا جونم منو ببخش  الان که دارم مینویسم خیلی نگرانم و منتظرم که دوباره بخندی امروز به زور خوابوندمت یعنی خوابت میومد ومیخوابیدی تا موقعی که میدیدی من پیشت نیستم میزدی زیر گریه به خاطر همین...
1 مهر 1391

عکس از بعدحمام

چند تا عکس از حموم اومدنت بزارم تا از حموم اوردمت بابایی گفت به دخملم نچسب میخوام ازش عکس بگیرم تو هم که عاشق عکس انداختنی هر وقت دوربین  رو میبینی شروع میکنی به ژست گرفتن                                                                                                                                       &n...
1 مهر 1391

قورباغه شکم گنده(تمرین حافظه ارتباط دهنده)

شنبه :یک روز داسی به گردش رفت که در میان راه چتری پیداکرد وآن را برداشت و به آقا قورباغه نشان داد یکشنبه : داس گفت از امروز ما میتوانیم با هم داخل این چتر زندگی کنیم قورباغه خیلی خوشحال شد دوشنبه:وقتی داس رفت داخل چتر دید دیگر جایی برای قورباغه وجود نداره سه شنبه: پس قرار شد  داس داخل چتر بخوابه و قورباغه روی زمین چهارشنبه:یک شب قورباغه به داس گفت مشه امشب من داخل چتر بخوابم پنج شنبه:فردا صبح وقتی داس بیدار شد دید خبری از چتر نیست و قورباغه آن راخورده است این مراحل مال وقتیه که کودک بتونه صحبت کنه 1. از کودک بخواهید پایان قصه را خود تمام کند 2. از کودک بخواهید نامی برای داستان انتخاب کنه ...
9 مرداد 1391

موسیقیدان معروف بتهوون

لودویگ وان بتهون متولد 16 دسامبر 1770 در شهر بن آلمان بدنیا امد او یکی از موسیقیدانان برجسته آلمانی بود که بیشتر زندگی خود را در وین سپری کرد.بتهون یکی از بزرگترین و تاثیر گذارترین شخصیت های موسیقی در دوران کلاسیک و آغاز دوره رمانتیک بود نام پدر او یوهان که نوازنده دربار بن بود.اولین معلم موسیقی بتهوون پدرش بود.پدرش او را به زور کتک میزد که او هم اعجوبه ای همانند موتزارت به نمایش بگذارد.نخستین آموزش های موسیقی او در سن 5 سالگی آغاز شد خانواده بتهوون 7 فرزند داشت که تنها 3 پسر از آنها زنده ماند که لودویگ پسر ارشد خانواده بود.بتهون در سن 17 سالگی مادر خود را از دست داد و با درآمد اندکی که از دربار میگرفت مسئولیت دو برادر کو...
9 مرداد 1391

تمرین های اضافه شده

کارای تو در روز های قبل دی وی دی بیبی برین که هدف فعال کردن نیمکره راست مغزه دی وی دی تویدل وینک که یه مجموعه بینظیر که هدف فعال شده نیمکره راست مغز دی وی دی جمع اعداد که شعر جمع اعداد که فعال کردن نیمکره راست و چپ مغزه ریاضی 63 روزه که 140 عدد فلش کارت ریاضی که در طی 63 روز با توجه به برنامه آن برای آشنایی کودکان با مفاهیم ریاضی به روش شیجیدا برای فعال کردن نیمکره راست مغز آموزش موسیقی که در طی یک هفته یک آهنگ از موسیقیدان معروف رو میزارم و قبل ازپخش آهنگ اسم موسیقیدان و مختصری از زندگی نامه اون شخص با تصویری ازش به صورت فلش کارت کتاب خواندن که مجموعه می می نی که هم آموزشی هست هم به صورت قصه و شعر و مجم...
8 مرداد 1391

واکسن 2 ماهگیت

واکسن دوماهگی ههههههه چقدر از این فونت خوشم میاد دیروز با مامان بزرگ رفتیم واکسن 2 ماهگیت رو زدیم ساعت 9.5 بود و عزیزم ساعت 12 تبت شروع شد مامان بزرگم اومده بود خونه ما که کمک حالم باشه ازاینجامن از طرف شما تشکر میکنم از مامانی و بابائی هم که مثل  همیشه کار بازم کار   منم خیلی دلم گرفت زدم زیر گریه مامان بزرگتم که میخواستبهمندل داری بده وقتی  دید که من خیلی دارم گریه میکنم شروع کرد به دلداری دادن من  تا بعدظهر شد که بابائی اومد بهش گفتم نمیخوای یه زنگ بزنی حال دخترت رو بپرسیبابایی هم  گفت منا جونی ببخشید من سرم به کارم مشغول بود من و بابائی افتاده بودیم به جونت یکی دستت رو خنک کنه اون یکی پ...
8 مرداد 1391