مادر و دختر
مامانی الان که مینویسم برات 7 ماه که از این ماجرا میگذره اینجا از بیمارستان اوردیمت خونه نه روز اول نیست 2 هفته ای هست که به دنیا اومدی ولی به خاطر اینکه زردی داشتی بیمارستان بستری بودی نمیدونی چقدر مامانی گریه کرد هیچ وقت تو عمرم اینقدر گریه نکرده بودم از تمام وجودم اشک میریختم چقدر سخت بود زمانی بود با درگیری کار بابایی حتی یک باری هم که بستری بودم بابایی وقت ملاقات نیومد کنار تختت فقط شبا به اندازه یک ربع میومد که اونم تو رو نمیتونست ببینه چون من میومدم بیرون و بابایی رو میدیدم و میرفتم تو بخش
چه دوران سختی رو گذروندم اینجا من از بیمارستان اومدم و با بابایی هم قهر بودم بابایی هم اومد ازمون عکس گرفت تا ما باهاش آشتی کنیم

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مادر و دختر
