عزیز دل مامان و بابا
خاطرات تنها دخترم سودا
تاريخ : يکشنبه 26 بهمن 1393 | نویسنده : منا
بازدید : 328 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :
تاريخ : دوشنبه 13 بهمن 1393 | نویسنده : منا
بازدید : 275 مرتبه

..باورم  نمیشه سه سال از بدنیا اومدنت گذشت  و هر وقت بهش فکر میکنم میبینم چقدر زمان داره زود میگذره و دختر گلم بزرگتر و عاقل تر میشه و منم همش در حال برنامه ریزی برای این دوران که دوست دارم ازش استفاده کامل رو ببری

دخترم چند وقته جیغ جیغو شدی نمیدونم به خاطر سریال هایی هست که میبینم یا واقعا طرز صحبت کردن خودم باهات اینطوریهخطا

وقتی شروع میکنی به جیغ جیغ کردن و صحبت کردن با عروسک هات با لحن داد و بیداد دلخور منم همش حرص میخورم غمگین

دیالوگ پرنسس خانوم با عروسکاش :آنا اااا میگم نکن اعصابم رو خورد کردی و بعد جیغ میزنی ااااا نکن دارم میگم نکن میزنمتا اااا

جدیدا آهنگ یه شب مهتاب از فرهاد رو میخونی خیلی خوشگل چند بار خواستم ازت فیلم بگیرم نشده آرام

پازل های چهار تیکه رو راحت انجام میدیتشویق

عاشق رقص 

شهربازی رو خیلی دوست داری و همه بازی هاش رو سوار میشیبوس

مشکلی که باهات دارم و حل نشده اینه هر بچه ای که بیاد خونمون یا بریم خونشون میخوای لباساش رو بپوشی حتی شورتگریه

واقعا نمیدونم با این مشکل بزرگ چه باید بکنم

جدیدا تو تمیز کردن اطاقت بهم کمک میکنی ولی کلا تنبلی مثلا میشینی و میگی مامان برو واسم مداد رنگی هام رو بیام میگم سودا جونم خودت برو بردار بعد میگی نه خودتعصبانی

شبا موقع خواب دقیقا یک تا دو ساعت باهات کلنجار میرم تا بخوابی یا آب میخوای یا گرسنه اته با دستشویی بهرحال بهونه های مختلف جور میکنی

قبلا با خودت رو تخت میخوابیدم ولی الان چند ماهی هست که یه صندلی میارم کنار تختت و منتظر میمونم تا بخوابی

بعد از عید قراره بزارمت مهد و از ماه جدید اسفند تصمیم دارم مهد ها رو برم از نزدیک ببینم فعلا اسم مهد ها رو دارم در میارم البته یه مهد مد نظرمه ولی باز همه رو میبینم و بعد تصمیمم رو میگیرم 

هنوزم بهم وابسته ای امیدوارم خیلی راحت بری مهد و اذیت نشی

جدیدا مداد شمعی هات رو برمیداری و تمام صورتت رو رنگی میکنی

یک ماه در حال مهمون و مهمون بازی بودیم زن دایی لیلا ،مامان جون ،خاله میترا اینا و آزیتا که رفت مالزی و یه 15 روزی پیشمون بود

برات نوبت دکتر متخصص غدد اطفال پروفسور مریم رزاقی آذر وقت گرفتم بابت کمبود قد و وزنت برای چند ماه دیگه

تولد 3 سالگیت رو تصمیم نداشتم بگیرم ولی به خاطر اینکه بهت خوش بگذره خونه  مامان بزرگ اینا یه تولد مختصر خودمونی گرفتیم 

تو تولدت فرش بابا بزرگ اینا سوخته شد دو جاش با کبریت من خیلی ناراحت شدم 

عاشق کتاب های آموزشیت که زیر 4 سال هست هستی

تو غدا ها عاشق جوجه کباب با ماهی هستی

جدیدا پنیر رو خوب میخوری

عاشق اناری هر روز کارم بود برای تو وبابایی انار دون کنم 

روز ولنتاین از بابا احمد هدفون کادو گرفتم بابا احمد به دیجی کالا سفارش داده بود و کادو پیچ تحویل گرفتم خیلی خوشحال شدم آخه چند وقت میشد که فکرم بود که هدفون لازم دارم  آراممحبت

روز تولدت با ندا با آزیتا بردیمت شهربازی خیلی بهت خوش گذشت

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 20 آذر 1393 | نویسنده : منا
بازدید : 424 مرتبه

این پستت رو اختصاص دادم به یه سری کارهایی که با هم انجام میدیم توروز البته از همشون عکس ندارم ولی اونایی رو که دارم رو برات میذارم

بابا احمد گذاشته بود توصورتش و تو هم میگفتی منم میتونم

 

 

 

اون بالا اثر دست بابا احمدهخندونک

عکس ها در روز های مختلف آرام

چهره ها همه اثر انگشت های خودتهبغل

 

گزارشی از کلاس های نقاشی شما

کلی فکرم درگیره برای کلاس نقاشی که کلاس ییرمت یا نه  اصلا سن شروع کلاس نقاشی کی باید باشه تا به این نتیجه رسدیم سن کلاس نقاشی از پایان 4 سال و میتونه زودتر هم باشه ولی به صورت مستقیم نباید باشه یعنی با داستان و قصه و از کودک بخوای حالا اون داستان رو به  صورت نقاشی بکشه اگه مستقیم باشه باعث دلزدگی بچه میشه و اگه به بچه هم فشار بیارید کهگاو این شکلی نیست این شکلی اونم باعث دلزدگی بچه میشه اگه دوستان منبع موثق رو دیدید که نوشته باعث کاهش خلاقیت میشه روش مستقیم ممنون میشم تو این پست آدرس منبع رو برای من بزارید ممنون میشم 

پیشرفت نقاشیت عالیه ولی به خاطر اینکه زمستونه و من تو زمستون بی حوصله میشم مجبور شدم یه جا نزدیک کلاس یردارم که موسسه هایی که نزدیک ما هستن یکی از یکی بی خودتر

قبل از اینکه ببرمت کلاس نقاشی  به دایره میدادم نقاشی کنی کل اون صفحه رو رنگ میکردی و فقط خط خطی میکردی ولی حالا  نقاشی هات به این مرحله رسیده که نمیدونم خوب یا نه 

رنگ کردن دایره ات در حال حاضر

 

کشیدن خورشید جلسه اول 

کشیدن آدم در جلسه دوم

کشیدن جوجه ات در جلسه سوم

نی نی که بادکنک دستشه جلسه چهارم

نی نی بادکنک به دستت جلسه چهارم

جلسه پنجم

و این بار شاخ در آوردم تو این سایت بودم که اومدی گفتی اینو کی کشیده منم گفتم نی نی کشیده و بدون توجه بهت تو سایت بودم که یهو دیدم اومدی گفتی خاله خاله اینو من کشیدم 

http://koodakefarda.ir/

در لحظه اول تعجب

 ولی بعدش تا تونستم بوست کردم همینطور موندم بوس

و از ورزش کردنت بگم یه بار تو کله ام خورد ورزش کنم و از قبل رقص زومبا رو میدونستم خوبه رفتم و از اینترنت دانلود کردم و به جای من کار هر روز تو بود تا اینکه دوست خوبم مینا جون زحمت کشید و سی دی هاش رو اورد برام باورم نمیشه از خودشون بهتر اجرا میکنی و هر قسمت رو میدونی چه حرکتی باید بکنی تو سه روز دیدن 

زمینه های پیشرفت دخترمون که استعداد خوبی رو نشون میده تا حالا زبان ،نقاشی،ورزشبوسمحبت

 

تحقیقات من برای آموزش به کودکان  به صورت جدی در موسسه ها 

نقاشی پابان 4سال 

حرکت موزون پایان 3 حتی 4 سالگی بهتره

زبان از تولد با آهنگ ها و در سه سالگی در مهد های زبان 

موسیقی به صورت جدی در کلاس ها  پایان 4 حتی 5 سالگی

دوستان اگه نظرتون متفاوته ممنون میشم با دلیل و منبع چیزی داشته باشید چون من در حال تحقیق هستم ممنون میشم تبادل اطلاعات کنیم



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 27 آبان 1393 | نویسنده : منا
بازدید : 493 مرتبه

خیلی وقته برات ننوشتم خیلی ناراحتم که چرا یه مدت دوست نداشتم بنویسم الانم که یهو تصمیم گرفتم بنویسم نزدیک صبح 

راستش شاید یکم نگرانی از دختر گلم باعث شد سر وقت وبلاگ دخملیم بیام 

واقعا الان نمیدونم از کجا باید بنویسم تا جایی که یادم میاد میگم برات عزیزم

همونطور که تو پست قبلی گفتم برای عید رفتیم شیراز که تو این پست عکس های شیراز رو میذازم 

اصلا نمیخواستی دستت رو بدی به ما اینجا بود که گم شدیگریه

 

از بس شیطونی کردی دیگه خسته شدی وبغل بابا احمد خوابت بردخندونک

اصلا از چادر پوشیدن خوشم نمیاد کنترل کردن چادر تو سرم خیلی سخت بود  خسته

خودت تنهایی ازپله ها بالا و پایین میومدی و من همش دلشوره اینکه نیوفتیخطا

اینم یه گزارش از جاده در وقت حرکت در جادهخندونک

اینم یه روز شهربازی در شیراز اصلا دوست نداشتی و من و بابایی رو مجبور کردی ساعت 1 شب آژانس بگیریم بریم پارکراضی

عشق عینکزبان

 

 

کنترل کردن شما دو تا با هم کار خیلی سختیهبدبو

واقعا باورم نمیشه امیر محمد انقدر بزرک شده از زمانی که میترا رفت سر کار پیش ما بود عاشقش بودم و هستم 

عشق خالهبوس

اینم وروجکای منمحبت

شانس اوردم تو رو دارم وگرنه مطمئن بودم اگه بچه نداشتم به خاطر رونیکا میرفتم اراک زندگی میکردم  چشمک

خیلی ذوست دارم شما دو تا با هم دارید بزرگ میشید امیدوارم دوستای هوبی برای هم باشیدمحبت

 

 

بعد از عید با بابا احمد اومدیم اراک چند روز تعطیلی بود راهی که4 ساعته میایم رو8 ساعت اومدیم خیلی اذیت شدیم وقتی هم رسیدیم اراک مامان جون اینا گفتن فردا 6صبح با خاله میترا اینا  حرکت میکنیم برای اصفهان با اینکه خسته بودم خیلی خوشحال شدم ازاین پیشنهادمسافرت و خیلی هم خوش گذشت 

بریم سر عکس ها

تو راه همش میگفتی رونیکا بیاد پیشم وقتی هم میومد با هم دعواتون میشدمتفکر

 

به یاد قدیما لی لی کشیدیم و همه بازی کردیم محبتراضی

بعد از اون هم یک بار دیگه اومدیم اراک رفتیم با خاله میترا اینا بیرون و مثل همیشه عالی بود

تو راه بغل مامان جون خواب بودی و بیدار شدی اومدی بیرون از ماشین و فهمیدی اومدیم بیرون 

این جا همش کنترلت میکردم نری سمت گوسفندا من خودم میترسیدمترسو

 

 

 

 

و بعد برای مهر هم به هوای سر مدرسه ای سینا(پسر داییت)جلوتر اومدم اراک بازم عالی بود 

اون موقع هم با خاله میترا اینا رفتیم بیرون

 

 

 

 

 

 

 

 

دقیقا تولد بابا احمد عروسی پسر عمه مامانی بود که یه اتفاق بد برای بابایی افتاد و وسط عروسی بابایی تشنج کرد و بردنش بیمارستان با ارژانس تا فردا صبح بابایی بهوش نیومد البته دوست ندارم کامل توضیح بدم خیلی بد بود واقعا بدترین روز عمرم بود 

عزیزم تو هم چون از خیلی وقت بود بهت گفته بودیم قراره بریم عروسی بعد از اون ،هرروز میگفتی مامان بریم عروسی خیلی ناراحت میشدم به خاطر اینکه  شاید کلا 2 بار عروسی رفته بودی و خیلی کوچیک تر بودی دوست داشتم زودتر زمان عروسی بشه و تو ببینی ولی حتی عروس هم نتونستی ببینی خیلی قصه خوردم از طرفی ناراحت برای بابا احمد

بعد از اون یک بار دیگه هم رفتم اراک و بازم عالی بود

اینم گزارشی از اون موقع

من و تو عاشق جیگریم با بابا احمد رفتیم چیگرکی 

 

ا

 

بعد از جیگرکی هم رفتیم دهکده اراک کتاب فروشی دایی وحید که تو عاشق اونجایی کلی کتاب خریدم واست

که تا رسیدم  تهران چند روز بعدش مامان بزرگ اینا برای یک هفته اومدم خونه ما آخه خونشون بنایی داشتن و برای بابا بزرگ به خاطر بیماریش و از طرفی راضی نبود برای یه سری تغییرات خونه ما اومدن واقعا هفته خوبی بود

اینجا روسری مامان بزرگ رو پوشیدی و میگفتی بریم مسجد آخه تا صدای اذان مسجد رو میشنوی میگی بریم مسجد ما هم همیشه میگیم وقتی بزرگ شدی با مامان بزرگ برو 

و بعد از رفتنشون آتنا دختر عمو مامان با آزیتا اون یکی دختر عموم با یکی از دوستاشون اومدن خونه ما و چند روزی بودن و بعدم قرار شد منم به خاطر اینکه اتنا چند روز ایران هست و معلوم نبود دوباره کی بیاد منم باهاشون برم اراک

وای خیلی دوران بدی بود واقعا بد اول اینکه یکم از نظر مادی مشکل داشتیم به خاطر کار بابایی که کل سرمایه اش کتاب کرده بودبا این حال بابایی همش سعی مبگرد من نخوام اذیت شم و قرار بود چند روز دیگش برگردم ولی چون هفته بعدش مامان  جون انعام داشت گفت بمون و دو روز بعدم زمان نذری ها بود که ما قرارمون با بابا احمد این بود که امسال رو نیایم و بمونیم تهران ولی وقتی احساس کردم مامان جون ناراحت میشه قبول کردم بمون که ای کاش نمیکردم 

تو اون هفته چند بار به خاطر تو دختر گلم بابابا جون بحثمون شد یکی اینکه بابا جون اینا عادت دارن شبا تا ساعت 4 صبح بیدارن و تا 12 ظهر جاش میخوابن تو هم عادت داری تا برق خاموش نشه بیدار میمونی و ساعت 2 صبح تازه شروع میکردی به بپر بپر و بابا جونم همش در حال تذکر به تو که مستاجرای بابا جون اذیت میشن و منم ناراحت میشدم میگفتم شما بخوابید تا سودا هم بخوابه این بچه است ولی بازم فردا شب میشد و باباجون شروع میکرد به تذکر دادن منم واقعا ناراحت میشدم

یه موضوع دیگه اینکه تو خیلی لوس شده بودی و بی دلیل بهونه میگرفتی و  غذا نمی خوردی بابا جونم برای اینکه بهونه نگیری سریع بهت تنقلات میداد واقعا ناراحت میشدم 

تا اینکه یه روز سر صحبت رو باز کردم و گفتم به بابا چون و گله ایم رو کردم 

و مورد دیگه که خیلی اذیتم کرد فرقی که بین تو و رونیکا گذاشته میشد رو به چشم خودم میدیدم و میخواستم آتیش بگیرم البته منظورم بابا چون هست

و دیگه طاقت نیوردم وقتی یه بار دیگه بهت یه موردی رو گوشزد کرد گفتم واقعا رونیکا هم بود این عکس العمل رو داشتی بابا چون یهو موند اولش خواست بگه نه تو اشتباه میکنی ولی چند بار براش مثال زدم و بعد گفت من چون به رونیکا عادت دارم چون پیشمونه وگرنه فرقی نمیذارم منم  گفتم شاید خودتون متوجه نباشید ولی مشخصه 

دقیقا همین طوری اذیت های تو بیشتر شده بود و از یه طرف از بابا جون  ناراحت بودم و از طرفی قبل صحبت این شد که احمد چرا انقدر دیر میاد و بابا احمدم تو ترافیک جاده به جای 9 شب ساعت 1 شب اومد  و تو نگرانی خودم برای بابا احمد و بهونه های تو و گریه هات یهو زن دایی لیلا گفت وای سودا سرمون درد گرفت واقعا ناراحت شدم  ولی چیزی نگفتم و یاد پارسال همین موقع افتادم که سینا چقدر گرثه کرد ولی ما اصلا حرفی نزدیم و یه چند دقیقه بعدش تو آشپزخونه بودم که گفتم صدای سودا نمیاد یه سر بزنم یهو زن دایی آزاده گفت وای سودا شلوارش رو  جلو پسر من در آورده پسر من چشم و گوشش بسته و از این حرفا از اونجا  که من منفجر برای اولین بارکتکت زدم و یههو رونیکا هم اومد یه چیزی بگه یهو اونم زدم تازه به خودم اومدم که متوجه کارم شدم بعد متوجه شدم خاله میترا از دست من ناراحت شده که واقعا حق داشت چون اصلا به رونیکا ربطی پیدا نمیکردو زن دایی آزاده هم با برخورد من گفت منا ناراحت شدی و از اونجا که یه چند ماهی مشاوره میرم برای یه سری اخلاق های خودم و تو اونجا یاد گرفتم باید خیلی جدی ناراحتیم رو عنوان کنم گفتم بله و زن دایی آزاده هم اومد تو اتاق پذیرایی گریه و بعد یکم اطرافیان باهاش صحبت کردن و بعد امدن پیش من که ببینم ماجرا چی بوده که ماجرا رو گفتم و نظرم این بود که اگه واقعا به فکر من و از طرفی پسرش بود تو که تو اتاق بودی دیدی شلوارش رو درآورده و داره میاد تو پذایرایی میگفتی سودا جون زشته اینطوری  بری وشلوارش رو میپوشیدی یا حداقل منو صدا میکردی نه اینکه جلو دیگران  اینطوری بگی واقعا نمیدونم اسمش رو چی میشه گذاشت بعدم به مامان جون گفتم دیگه نمیام اراک زد زیر گریه و از اونجا که مامان جون دیابت داره یهو حالش بد شدوای خیلی بد بود مخصوصا من خیلی خیلی مامان جون رو دوست دازم و دیدن این حالش من رو بیشتر ناراحت میکرد  به هر حال تصمیم گرفتم دیگه همون یکم ارتباط هم کمرنگ کمرنگ کنم  هر وقت یاد اون روز میوفتم که زدمت خودم زو مقصر میدونم و خودم رو نمیبخشم 

و تصمیم جدی گرفتم که رفتن به اراک رو کنسل کنم مگه اینکه مجبور باشم

ولی به محض رسیدن به تهران بیرون بردنت رو شروع کردم و الانم تو فکر کلاس های خلاقیت هستم و پی تحقیق درباره مهد

بابا احمد هم به مدت 12 روز برای نمایشگاه کتاب رفت شیراز ومنم با ترس زیادی که از تنهایی داشتم تنها موندم و جایی نرفتم مامان جون هم هر روز بهم زنگ میزد و اصرار داشت بابا جون بیاد دنبالمون که قبول نکردم  تو این مدت کلی اسباب بازی برات خریدم صبح و شب هم میبردمت کلاس که دوری بابا احمد رو متوجه نشی آخه هر بار دور بودی از بابا احمد دورت شلوغ بود و کمتر اذیت میشذی ولی این بار اصلا نذاشتم اذیت بشی تو این مدت هم سه شب رو عمه محبوبه از سرکار میومد خونمون و یک شبم ما رفتیم خونه مامان بزرگ بقیه اش روتنها بودیم  با هم 

کلی کلاس نوشتمت ولی اصلا سر کلاس نمیموندی و بابت همین موضوع یه روز کلی گریه کردم آخه بچه های هم سن خودت خیلی راحت میموندن ولی تو حتی با وجود من سر کلاس هم  نمیموندی تا آخر تو سرای هنر ثبت نامت کردم و هر چلسه بهت میگم اگه سر کلاس بمونی بهت آبرنگ میدم و هر بار که سر کلاس نمیمونی واقعا برنگ نمیدم و این بهتر شده  تو کلاست یه دختر ناز به نام هانا هست خیلی دوست داشتنیه  ولی خیلی خجالتیه و اصلا حتی یک کلمه هم حرف نمیزنه ولی حرف گوش کن و منظم چیزی که اصلا در تو نیست

تو خونه هر کاری میکنم لباس های خودت رو تو کشو بزاری یا اسباب بازی هات رو جمع کنی میگی خودت خودت من خسته ام 

خوب میدونی باید چطوری دلبری کنی تا کاری که راضی نیستم رو رضایت بدم

جدیدا وقتی چیزی بخوای از طرف اون چیز با من حرف میزنی مثلا یه روز امدی گفتی مامان بستنی میگه من دلم برای سودا تنگ شده بده سودا منو بخوره همین طوری صدات نازه تغییر صدا هم میدی  میخوام بخورمت

یا مثلا میخوای با لباس خونه ایت بیای بیرون میای میگی مامان منا ببین لباسم چی میگه منم میگم چی میگه بعد صدات رو عوض میکنی و میگی مامان منا مامان منا من دوست دارم سودا منو بپوشه بیاد بیرون منم میگم لباس خوشگل سودا تو مال خونه سودا هستی و بعد تو میگی  نه نه منم میام 

بابا احمد واست بلز بزرگ و چتر برای سوغاتیت خرید 

وسایل خونمون هم عوض کردم که فعلا روی مبل و میز نهار خوری رو ملافه کشیدم که برم رویه مبلی بخرم هنوز جایی رو پیدا نکردم  که کاور مبل درست کنن وقتی روی مبل ها رو ملافه کشیدم خونه بد شده  ازطرفی نمیتونم برش دارم آخه رنگشون روشنه و خونه کوچیک  تا حالا روی خوده همین ملافه ها انقدر کثیف شده اگه روشون ننداخته بودم دیگه نمیشد نگاهشون کرد البته بگم خیلی حواست هست مثلا میز وسط مبل به سری توپک هست اصلا دست نمیزنی یا به دکوری های استند اصلا دست نمیزنی ولی تا میتونی به تلویزیون دست میزنی دست بستنی یا کاکائویی 

تو عوض کردن وسایل خونه  برای خریدش اصلا اذیتمون نکردی 

دستشویی هم دیگه خودت میری و اصلا اجازه نمیدی من بیام تو و دیگه هم تو لگنت نمیشینی و از توالت ایرانی استفاده میکنی هر چی هم میگم خوب نیست میگی من بزرگ شدم 

اصلا تو کار خونه که کارهای شخصیه خودته همکاری نمیکنی  حتی با بازی

وقتی من و بابایی با هم حرف میزنیم حسودیت میشه  و میگی مامان برو ظرف بشور منم میگم ظرف نداریم میگی پس برو اتاق منو تمیز کن بروبرو دیکه

عاشق بازی قایم موشکی با هم هر روز بازی میکنیم و نقاشی و رنگ انگشتی و عشق بیرون رفتن 

یه روز پویان بامینا جون اومدن خونمون خیلی خوش گذشت بهمون

بردیمتون خانه کودک محله سرای فدک و بعد از اون هم خانه اسباب بازی خانه فرهنگ فدک 

هر بار میارمت خانه اسباب بازی میری بالای اون میشینی و آهنگ انگلیسی the wheels on the bus  رو میخونی

 

 

جدیدا جای اسباب بازیت حرف میزنی یا مثلا میای میگی مامان منا ببین لباسم چی میگه منم میگم چی میگه بعد صدات رو نازک میکنی و میگی من میخوام سودامنو بپوشه یا یه عروسکت رو بر میداری میای میگی منم میخوام بیام باهاتون

خوب بریم سراغ عکس های تابستونت که میوردمت هفت حوض تقریبا هر روز میوردمت

زیاد عکس ندارم از بیرون بردنات تو تابستونغمگین

بعد از هفت حوض میبردمت میدون  چقدر تابستون رو دوست دارم انگار آدم پر انرژی تره  برنامه هر روز من بود کاردستی صبح ها بعدظهر هم  بیرون که هفت حوض ،میدون ،پارک بود

 

 

 

 

عشق چرخ و فلکی و باید هر بار میرفتیم پارک برگشتش سوار میشدی

اینم استخر توپ که میبردمت شهربازی امیر فقط به خاطر استخر توپ

 

 اینم میدون خونه ما 

 

 

 

اینجا خونه زن عارفه بودیم و اینم پسر عمو کورش هست که خیلی دوسش داری

 

اینجا خونه مامان بزرگ بودی و لباس مامانی رو پوشیدی

 

یه مدت فقط با koak koaek بازی میکردی

 

 

 

بقیه عکس ها باشه واسه پست بعدیگیج الان اینطوریمبوس



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 25 تير 1393 | نویسنده : منا
بازدید : 321 مرتبه

خیلی وقته ننوشتم علتش رو نمیدونم چرا واقعا 

ولی امروز دلم خواست بیام بنویسم برات 

دخترم قبل از عید دقیقا چند روز قبل عید تصمیم گرفتیم بریم شیزار با اینکه شیراز رو دوست دارم دوست داشتم یه جای دیگه بریم ولی چون قرار بود با مامان جون اینا بریم تصمیم بر این شد شیراز روانتخاب کنیم 

خیلی خوش گدشت واقعا عالی بود تنها چیزی که تو این مسافرت یکم روزم رو خراب کرد گم شدن تو سعدیه بود  در عرض یک ثانیه از چشم همه ناپدید شدی بابایی رفت فالود ه بستنی سفارش داد داشتیم میخوردیم که دیدم تو کنار خاله میترا و رونیکا داری راه میری من فکر کردم خاله میترا تو رو دیده ولی با این حال داشتم نگاهت میکردم یهو دیدم نیستی از فاصله دور داد زدم میترا سودا کو گفت سودا با ما نیست نمیدونی تمام بدنم یخ شد تو یه لحظه مامان جون  که رنگش پریده بود حتی بابا جون میدیدم که چطور داره میلرزه تا اینکه یه آقایی به بابا احمد گفت دنبال کوچولوتونید اونجا کنار حوض هست وقتی دیدمت شروع کردم گریه خیلی حالم بد بود تمام روز حالم بد بود ولی به غیر از این اتفاق بد همه چیز عالی بود 

بعد از عید معلم زبان برات گرفتم خصوصی تو خونه خاله فرناز یه 3 ماهی باهاش کلاس داشتی که خودم یه معلم دیگه هم گفتم بیاد به نام خانم حماسه گلستانه اونم الان یک ماهی هست میاد ولی اصلا باهاش نمیتونی مچ بشی در صورتی که با فرناز عالی بودی حالا قراره کنسلش کنم و خودم دوباره پیش برم تا بعد یا مدرسه زبان بفرستمت یا فرناز رو بگم بیاد آخه فرناز همش اسرار داره تو دیگه بنویسی و من میدونم که یه بچه دو سال و نیمه نمیتونه بنویسه به خاطر اینکه زده نشی کنسلش کردم با فرناز جون رو وگرنه خوب پیشرفت کردی

انقدر خوشگل صحبت میکنی که تو بیرون همه بوست میکنن و میگن ماشالله دو سال و نیمه هست و انقدر کلمه های قلمبه به کار میبره 

کلاس شنا ثبت نامت کردم و اونم خیلی پشیمون شدم البته تجربه شد و میگم برای بعده های کوچولوی خودت که بدونی آب استخر واقعا برای سن شما مناسب نیست و اینطور که شنیدم اکثرا وایتکس اضافه میکنن روزای اول همش بهم میگفتی چشمم میسوزه و میمدیم قرمز شده بود و دوم اینکه هنوز بدن شما اون قدرت و پیدا نکرده که بتونید خیلی خوب مثل بچه های 7 ساله شنا کنید و خسته میشید و اینکه دو تا اتفاق بد هم افتاد این بود که جلسه 5 دیگه بازو بندات رو برداشتن و گذاشتن پشته مایوت و به من گفته بودن تو آب نباشم اون روزکه ببینن من نباشم تو پیشرفتت چطوریه یهو دیدم یکی جیغ زد و گفتن مادر سودا رو صدا بزنید وقتی رسیدم دیدم با دست فشار میدن به سینه ات و تو هم آب آوردی بیرون اصلا نمیدونستم چی شده تا شنیدم تلفن زنگ میزنه و چون استخر کوچیکی بود 2 نفر بیشتر اونجا نیست اون یکی مربیه یه جای دیگه بوده و اینم میره تلفن جواب بده و دو تا بازو بندات هم از پشتت در میاد و تو هم میری زیر آب جالب اینه که یه نفر تو آب بود ولی خشکش زده بوده و اصلا حتی مربی رو صدا نمیکرده با اینکه میدیده تو تو ی آب داری دست و پا میزنی که مربی خودش میبینه و میپره تو آبو میارتت بیرون از اون روز دیگه تو آب نرفتی هر جلسه اش که بردمت نرفتی دیگه میترسیدی تا جلسه آخر که بازو بند رو پر باد کردم و به گریه زیاد گذاشتمت تو آب همش احساس گناه داشتم که بدون تحقیق این کار رو کردم  ولی مامانی این تجربه روگفتم که بدونی 

جدیدا به یکی از لباسات علاقه شدید پیدا کردی اونم بد جور واااای نمیدونی اون لباست دیگه رنگی براش نمونده همینطوری من اصلا دوسش نداشتم زن دایی لیلا برات گرفته بود ولی برعکس من تو اصلا از تنت در نمیاری شبا محکم میگیریش که از تنت در نیارم خانوم گلستانه معلم زبانت هم تعجب میکرد از این نوع رفتارت وقتایی که کثیفه میشورمش همونطور خیس میپوشی تا تو بدنت خشک بشه جالب اینه که یکم لباست خیس بشه گریه میکنی و بدت میاد ولی این لباست خیس رو میپوشی و بهم میگی نه خشکه خیس نیست که 

عاشق این بازی هستی که من بشم سودا تو بشی مامان و منم تمام کارهای بدی که میکنی رو میگم و خیلی جوابهایی که میگیرم جالبه برام یه قسمت بازی رو میدارم اینجا 

مامان منا سودا میشود 

سودا مامان منا میشود 

مثلا سودا :اوووووووگریه من پفک نی نی رو میخوام 

مثلا مامان منا :عزیزم اون مال نی نیه

سودا :اووووووووگریه اسکیت نی نی رو میخوام 

مامان منا :عزیزم اون شخصیه 

سودا :اوووووووووووووو بریم فواره 

مامان منا :عزیزم بزار بابا احمد بیاد میبرمت 

سودا :اووووووووووو آبنبات میخوام 

مامان منا :عزیزم دندونات رو کرم میخوره 

آخراش که دیگه بهمون میگی چیا بگیم و جواب هایی که میدی خیلی باحاله 

وسایل خونه رو داریم یه سری هاش رو عوض میکنیم و جمعه قراره بریم برای خرید مبل، ناهارخوری ،میز تلویزیون 

آخه تلویزیونمون هم عوض کردیم 

پست بعدی عکس ها رو اضافه میکنم 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 25 اسفند 1392 | نویسنده : منا
بازدید : 471 مرتبه

سلام دختر گلم 

الان که دارم تایپ میکنم داری میرخصی و ورجه ورجه میکنی خیلی کارات و حرفات با مزه شده 

الان دیگه تو این سن 25 ماهگی شمارش انگلیسی هم تا 10 یاد گرفتی 

شیطونی هات و حرفای خوشملت دیگه سر جای خودش  

این پست مختص عکس آتلیه ات هست که برای تولدت بوده 

البته یه سری دیگه هم برده بودمت آتلیه که عکسای اون هم  سرفرصت میذارم 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 16 اسفند 1392 | نویسنده : منا
بازدید : 580 مرتبه

به زودی آپ میشوم با عکسای تولد 

 

خیلی دیر شد الان یک ماه میخوام عکس های تولدت رو بذارم ولی هر بار یه چیزی میشه 

اینم از عکسای تولد عسلمون

 

اول از همه میریم سر تزئینات 

 

 

همه رو خودم درست کردم  

 

اینم عکس های آتلیه ای دخترم که به عنوان گیفت به هر خانواده داده شد

 

تو عکس ها هم معلومه بادکنک ها اندازه اش متفاوت بود هر کدوم یه شکل در میاومد و بچه ها با باد کردن هر کدوم  میگفتن شبیه چی شدهنیشخند

 

از همون اول هم به اصرار من که باد کنید زیاد  اینا بادکنک هاشون بزرگ میشه 20 تاشون ترکید البته بعد از باد کردن و نیم ساعت هم گذشته بود مجبور شدیم همه رو دوباره در بیاریم و همه رو بادشون رو کم کنیمعصبانی

 

 

خوب برسیم به کیکمون 

به سالوت سفارش دادم واقعا و واقعا خوشمزه بود  خیلی خوشم اومده بود فوق العاده خوش مزه بود خوشمزه

 

اینم بهترین قسمت تولد برای دخترم 

از یک هفته پیش یه شمع خریدم و شما در حال امتحان کردن و دیگه ول کنم نبودی  تا میرفتم آشپزخونه میگفتی مامان تشکر ،ممنون خواهش میکنم شمع بده سزه فوت کنه تولدشه نیشخند

 

پارسال خودتو مشغول کردی با چیپس امسال با پفکزبان

تو چه فکریمتفکر

 

عکس هر دو مامان بزرگ ها  

از سمت راست مامان بزرگ(مامان بابایی)سمت چپی هم مامان جون (مامان مامانی) 

 

خوب برسیم به قسمت اصلی تولد غذا ها

امسال غذای کمتری رو دادم چون شما بزرگتر شده بودید و واقعا سخت بود

غذاها :حلیم بادمجان ،سالاد توپی،قورمه سبزی، دلمه  و ژله تو پوست پرتقال،و مخلفات دیگه 

 

 

 

 

 

 

 

 

غذاها خیلی خوشمزه شده بود از خودم تعریف نباشه یه طوری بود که غذا باقی نمونداز خود راضیخوشمزه

  

از غذا ها بگذریم میمونه بحث کادو ها که همه پول نقد بودند به جز زن عمو عارفه که یه خانه سازی چوبی اورده بود دستشون درد نکنه قلب و دایی وحید هم یه کیف فوق العاده خوشگل با یه پکیچ کامل رنگ آمیزی قلبکه عکس میگیرم و به همین پست اضافه اشون میکنم  میمونه کادو منو بابا احمد که روز خوده تولد برات گرفتیم یه الکنگ و یه بخشی هم پول تو یه حساب برای شما 

 

روز 12 بهمن هم تولد اصلیت بود که روز شنبه باز رفتم از سالوت یه کیک خریدم البته به خوشمزه گی سفارشیش نبود  و یه تولد چهار نفری گرفتیم من و بابا احمد و مامان جون و عسل خانوم (سودا جونم) و الکلنگ هم از خانه فراز کودک سفارش دادم و برام آوردن 

 شمع  روز تولدت هم انداختیم رفت تو خونه شمع نداشتیم مجبور شدم اینو بذارم آخه من نمیدونستم انداختنش رفته ابرو

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 18 بهمن 1392 | نویسنده : منا
بازدید : 452 مرتبه
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   دختر عزیزم از روزی که با وجود عزیزت آشیانه قلبهایمان را روشن کردی، دقیقا دو سال میگذرد... دو سال بعد از نه ماهی که با هم زندگی کردیم و با هم غصه خوردیم و با هم خندیدم...
                                                                                                                                                                                                                                                                                                     اکنون دو سال است که هر روزِم با برق چشمانت روشن میگردند و هر شبم با آرامشت آرام میگرد...

                                                                                                                                                  اکنون دو سال است که خنده هایم با خنده هایت پیوند خورده و بی بهانه خندیدنهایت لبانم را میخنداند و دلم را میگشاید...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                      اکنون دو سال است که غصه ای جز غصه های تو ندارم و دردی جز دردهای تو بدنم را نمی آزارد...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                      در ایندو سال زندگی پر برکتت بهترین روزهای زندگیمان را رقم زدی و زیباترین ترانه های زندگی را در قلبهایمان نواختی...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                     دو سالی که پر بود از سختی و شیرینی... دو سالی که گرچه بسیار دشوار بود و سخت تر از آن را سراغ ندارم ولی شیرینی اش تمام سختی راه را محو میکرد...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                 نمیتوانم این دو سال را توصیف کنم که ناگفتنی است و ناشنیدنی است، باید مادر باشی تا حس کنی آنچه در قلبم جاری میشود که قلمم یارای گفتن نیست...

                                                                                                                                                                                                                                                     تنها میتوانم بگویم سودا  عزیزتر از جانم تولدت مبارک

 

 

 





موضوع :
تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | نویسنده : منا
بازدید : 1114 مرتبه

الان ساعت 4 صبح که دارم مینویسم چون دیدم  خیلی وقته وبلاگت رو آپ نکردم و پست ای تولدت هم بهش اضافه میشد پس تصمیم گرفتم که آپ کنم خدا کنه فردا خیلی بخوابی از طرفی کلی کار دارم نگران

دقیقا 4روز دیگه تولدت

هر روز میای و میگی مامان بادودی رو بده به من تولدمه (بادکنک)

هر روز کارته شمع رو فوت کردن و گفتن هپی برس دی تو یو و بعد تفلدت مبارک سزه 

هر رور کارته بهم بگی مداد ننگی رو بده بهم میخوام چشم چشم دو ابرو بکشم 

هر روز کارته بگی مامی اند می رو بزار برام آقا بزار که همه سبی دی های آموزش زبانت هست 

دقیقا 3 ماهی هست که از زبانت عقب افتادم یه مدت جابه جایی خونه بعد عمل چشم بعد خراب شدن لپتاپ آخه من هر چی یادت میدم از اینترنت شب قبلش گرفتم و دانلود کردم و تا یه هفته داری اون سی دی رو نگاه میکنی تا من سی دی بعدی رو که از نت گرفتم رو نشونت بدم لپ تاپم خودت ترتیبش رو دادی و سوخت 

الان دیگه میری و میگی این لپ تاپ سزه و اونی که بابا جدید خریده میگی این لپ تاپ مامانه و جدیدا گوشی برای خونه جدید خریدیم میگی اون مال مامان و قبلیه رو میگی مال سزه کلا اثاثیه خونه نصفش ماله منه نصفش مال تو اگه چیزه جدید باشه و خوشت بیاد که میگی این مال سزه مال مامان نیست نیشخند

بعد از کلی تعریف از قنادی سالوت تو تهرانپارس اونجا سفارش دادم آخه میخواستم ناتالی تو فرمانیه رو سفارش بدم ولی خیلی ها پفتن کیفیتش با ناتالی یکیه و منم گفتم بزار امتحان کنم که اپه خوب بود دیگه از این جا که نزدیکه کلا شیرینی هامون رو بگیریم 

 

کارای تولدت هم کردم و 25 تا مهمون دارم و چون 15 تاش از اراک میان از یه روز قبل زودتر کارام رو شروع کردم 

کارت های باما رو 160 تاش رو یاد گرفتی مونده 50 تاش 

اشکال هندسی رو یاد گرفتی 

از یک تا 10 رو میشماری 

چند تا شعر حفظ شدی شعرهای چشم چشم دو ابرو ،آسیاب بچرخ میچرخم ،لی لی حوضک ،عموزنجیر باف ،و چند تا شعر های  مجموعه تاتی ها رو کامل میخونی 

کلا تو صحبت هات اشتباه کمتر میکنی و همه رو درست تلفظ میکنی 

 

برای تولدت بردمت آتلیه راضی هم بودم

 

یه روز که مینا جون اومد خونمون برای رفتن به آتلیه این عکس رو موقعی که میخواست بره گرفتم 

 

وقتی رفتیم اراک یه روز صبح بیدار شدم دیدم وای داره برف میاد سریع پوشوندمت و بردمت برف بازی کلی برف بازی کردیم 

 

این جا هم در حال بازی کردن با روناکی به  قول خودت (رونیکا)

 

خیلی دوست داری با بچه ها بازی کنی به شرط اینکه نگیرنت ولیی هم رونیکا هم غزل هر دو موقع بازی همش میگیرنت و تو هم بدت میاد 

 

 رونیکا خیلی علاقه داره بوست کنه ولی شما اصلا دوست نداری و کلافه

 

عکسای جامونده (تولد آرمیتا عسلی )

 

 

همش از دور نگاه میکردی و خجالت میکشیدی جلو پیش بچه ها باشی

اون روز هیچی نخوردی و منم همش حرص میخوردم که با اینکه بچه ها هم هستن و میبینی دارن غذا میخورن تو بازم هیچ با اینکه پفک رو دوست داشتی بازم نخوردی 

اولین بار بود که از پله های سرسره بالا رفتی و خودت میومدی پایین 

 م

خیلی خیلی خوش گذشت  هم به من هم به تو 

 

 

اینم یه بار دیگه که رفتیم اراک

 

 

 عاشق این قسمت موهاتم که فریش طوریه که انگار بابلیس کشیدم برات

 

 

 

 اینجا رفتن هم کار همیشگیته میری بالای مبل و میری بالای شومینه میشینی و جلو آینه با خودت حرف میزنی و میخندی

 

 

اینجا هم یه روز جمعه که با بابا احمد رفتیم پارک ساعی

 

 

به زور باید میوردمت  

ای بلا هر جا ما میرفتیم تو برعکس ما میرفتی میدونستی که داری برعکس ما میری از همین عکس هم میشه فهمید 

 

  

اینجا هم اسب سواری سواری میکنی و هر چند روز یک بار میبردمت پاساژنبوت طبقه پایین که چند روز پیش دیدم جمع شده ناراحت

اینجا هم آماده شدی بابابا احمد تو شهر بازی امیر قرار داشتیم 

اولش سرحال بودی ولی یه لحظه من حواسم پرت شد و افتادی زمین از اون موقع همش بهونه میگرفتی از طرفی هم بابا احمد 1 ساعت تو ترافیک بود اینم قیافه من بودمنتظر

 

ماجرا از این قرارش بپوشی که اولا میخواستی کفشت رو خودت بپوشی انقد جیغ و داد زدی و گریه که آخر یاد گرفتی خودت کفش بپوشی 

انقدر کلاهت رو برعکس سرت کردی تا یهروز دیدم دیگه یاد گرفتی درست بپوشی

انقدر برای پوشیدن جوراب گریه کردی که یاد گرفتی دیگه جورابت رو خودت بپوشی 

انقدر برای پوشیدن شلوارت گریه میکردی چون هر دو پاهات رو میکردی تو یه پاچت وجیغ تا یاد گرفتی 

و حالا نوبت  به بلوز پوشیدنت رسیده 

 

 

 

 اینجا هم روز آخری که داشتیم اسباب کشی میکردیم از خونه قبلی 

 

 

 

 

 

مرا که متولد کرد؟ مادرم ؟ خدای احد واحد ؟ نه . نمیدانم. تنها چیزی که به یاد می آورم این است  که وقتی به دنیا آمدم که چشم های زیبای تو را ، لبهای کوچک تو را ، پاکی و بی آلایشی تو رادیدم . مرا تو به دنیا آوردی ... و دنیایی  را به من بخشیدی که همه ی روزهایش ، روز درس گرفتن، روز جنگ برای زندگی ،  روز عشق ورزیدن بود. دیدن ذره ذره بزرگ شدن ات  هدیه باارزش امید به فرداهای من است. عوض این دنیای بزرگ که تو به من هدیه دادی، من با شرمندگی بسیار  همه ی  تلاشم وحتی بیشتر از توانایی ام ، فقط صرف برآوردن نیازهای اولیه ات شد. اگر کمی وکاستی ماند، اگر در هر ماهگرد تولدت وقتی برایت مینویسم مجبورم برایت بگویم "دوست داشتم روزهایت بهتر از این می بود "، دیگر از توانایی من برای ساختن روزهای بهتر برای تو خارج بود والا چشمان تو ، دست های تو، قلب مهربان تو، این 11 ماه تلاش برای تو، بهترین هدیه دنیا من است . دختر عزیزم میخواهم بدانی "مرا تو به دنیا آوردی" ....




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد
درباره وبلاگ

تصمیم گرفتم همه حسهای خوشگلی رو که من و باباییت داریم رو بنویسم تا یه روز بخونیش عزیزم....... تازه به فکر افتادیم که یه فرشته رو به خانواده دعوت کنیم و یه عالمه آرزوهای خوب برات داریم عزیزم...... خدا کنه پدر و مادری باشیم که دلت می خواد و خدا کنه زودتر چشم ما رو روشن کنی و بدون تا وقتی من وبابایی هستیم نمی زاریم تو نگران چیزی باشی و دلمون می خواد از زندگی لذت ببری قربونت برم.... مارو از چشم انتظاری در بیار عزیزم.... ....................................................................... سودا عشق زندگی منا و احمد که در تاریخ 12 بهمن 1390 روز چها شنبه ساعت 1:00در بیمارستان بقیه الله از جمع فرشتهای آسمون اومد و زمینی شد و ما با تمام وجود عاشقش شدیم ........................................................................ سودا: عشق،محبت ،دوست داشتن ....................................................................... *بهمن* سمبل : آب گیر، عنصر : هوا، سیاره : زهره، عضو آسیب پذیر : مچ و ساق پاها، روز اقبال : چهارشنبه، اعداد شانس : 1و7، سنگ خوش یمن : یاقوت ارغوانی رنگ : آبی حیوان : پرندگان درشت اندام اگر عاشق متولد بهمن باشید با تمام وجود عاشق شما خواهد شد تنها نکته ایی که باید از آن دوری جویید این است که بر سر راه پیشرفت او قرار نگیرید. او عاشقی صادق است. دیر عصبانی می شود. آزار دهنده نیست .برنامه های خودش را دارد .هرگز تغییر نخواهد کرد.اگر نتوانید خود را با ایده های گوناگون مذهبی ،فرهنگی و اجتماعی او هماهنگ کنید هرگز شانسی برای دستیابی به عشق پایدار او نخواهید داشت

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 15 نفر
بازديدهاي ديروز : 189 نفر
بازدید هفته قبل : 15 نفر
كل بازديدها : 187356 نفر
امکانات جانبی